54875487دل آرام است،بیقرار است،سرگشته است. خسته ازتمامی تکرارهای روز مرگی حیران به دنبال چیزی است. به دنبال عظمتی که حیرانش کرده است. زیباییی که به سجده اش در آورده است. حقیقتی که به سجده اش در آورده است. حقیقتی که او را چنین متلاتم کرده است. دل از هوای گرفته این دنیا خسته است،پژمرده است. این روزمرگیها برایش ملال آوراست. بدنبال چیزی است ورای همه اینها،چیزی تا آسوده اش او را از چنگ خستگی وملال برهاند. \" دل هوای کوی دوست دارد\" واین گونه است که انسان خاضعانه رو به سوی دوست می گذارد،درد دل خود را به سوی خدا می گشاید، سفره دل را نزد او می گستراند ودست نیاز به سوی او می برد برای دریافت جوابی در سکوت هراسناک جهان: تا درد خود را با در میان نهد ونیاز خویش فقط به آستان کوی او بیان کند، تا همه ی اضطرابها واضطرارها خود را عاجزانه از او طلب کن، هر که جز او نه سزاوار پرستش است ، وهرکه جز او ناتوان وفناپذیر وخود را عاجزانه مستحق ترحم وتنها اوست که منشا رحمات بی منتها است. ودررحمتش هیچگاه به روی بنده ای بسته نمی شود: \" نقص ومنقوص همه از ناحیه بنده است.\" علی ابن الحسین زین العابدین (ع) دردعای ابو حمزه ثمالی که آن حضرت در سحرهای ماه رمضان می خواند است، چنین به خدای خود می گوید: اللهم انی اجد سبل المطالب الیک مشرعه بارالها،من جاده های طلب را به سوی تو بازو صاف. ومناهل الرجاء الیک مترعه وآبشورهای امید تورا مالامال می کنم. والاستعانه بفضلا لمن املک مبا حه وابواب الدعاء الیک للصارخین مفتوحه وکمک خواستن از فضل ورحمت تو را مجاز، ودرهای دعا را برای آنان که تو را بخوانند واز تو مدد بخواهند باز وگشاده می کنی. واعلم انک للراجین بموضع اجابه وبه یقین می دانم که تو آماده اجابت دعای دعا کنندگان، وللملهوفین بمرصد اغاثه و در کمین پناه داده به پناه خواهندگان هستی وان فی اللهف الی جودک والرضا ء بقضائک غوضا\" من منع ونیز یقین دارم که به پناه بخشندگی تو رفتن وبه قضای تو رضا دادن کمبودهای بخل وامساک... الباخلین ومندوحه عما فی ایدی المستاثرین بخل کنندگان وظلم وتعدی ستمکاران راجبران می کند. وان الرجل الیک قریب المسافه وهم یقین دارم آنکس که به سوی تو کوچ کند راه زیادی به سوی تو ندارد. وانک لا تحجب عن خلقک الا ان تحجبهم العمال دونک ویقین دارم چهره تودر پرده نیست، این آمال واعمال ناشایست بندگان است کهدحجاب دیده آنها می گردد. ای کریمی که بخشنده عطایی وای حکیمی که پوشنده خطایی وای صمدی که از ادراک خلق جدایی وای قادری که خدایی را سزایی جان مارا صفای خود ده ودل مارا هوای خود ده وچشم مارا صبای خود ده و مارا آن ده که آن به الهی !عذر مارا بپذیر ، برعیب های ما مگیر الهی !خواندی تأخیر کردم الهی !فرمودی تقصیر کردم الهی !عمر خود را برباد کردم وبرتن خود بیداد کردم الهی!بساز کار من ،منگر به کردار من ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی پادشاها ! اگر گریخته بودم بر خوان لا تقنطوا تو نشاندی الهی! بر سر از خجالت گرد داریم ورخ از شرم گناه زرد داریم الهی! بر تارک ما خجالت نثار مکن و مارا به بلای خود گرفتار مکن. *** سحر*** سحر نسیم عافیت زکوی دوست می وزد سحر صبا به نکهتی زبوی دوست می وزد سحر چراغ آرزو چو آفتاب می دمد سحر جمال آینه درون آب می دمد سحر به چشم عاشقی سلام وصل می چکد سحر به یاد زلف او فلک رکاب می زند صبا سبوی عاشقی به التهاب می زند زنیمروز آفتاب هدیه به حله می رسد سحر سپاه صبحدم فرا زقله می رسد سحر سجود عشق را عروج واره می کند سحر حجاب نور را به شوق پاره می کند تودر جناب نور و می،سحر خضوع می کنی به باده سجده می بری، به گل رکوع می کنی چه فتنه ایست این سحر که چشم یار می کند لبش به نشأه می برد دمش خمار می کند حلاوتی به لعل او که زار می کشد هلا چه فتنه ایست این سحر که یار می کشد هلا به نام چشم مست او شراب در پیاله کن مذاق تشنه مرا به چشم او حواله کن بیار شرب تلخ را مذاق را مضیق کن غبار صحو را ببر رماد را حریق کن بیار نقش یار را که وقت سرخوشیست هین بیار جام باده را که تیغ غم کشیست این از آن عقیق لاله گون در این نگین جام زن پس آتشی زسکر می در این حزین خام زن سحر به یاد زلف او فلک رکاب می زند صبا سبوی عاشقی به التهاب می زند میان آب و آینه چو گل کرشمه می کند هزار دشت شوره را هزار چشمه می کند شکنج شب گرفته را به عشوه شانه می زند سحر میان چشم او خدا نهفته می شود بهار آب و نسترن از او لطیفه می شود سحر میان چشم او خدا خلیفه می شود در آفتاب آرزو صدای او ،صدای من سحر به روی دست او منو خدا ،خداو من در التهاب عاشقی صبا پیام ما رسان به چشم و خط و خال او سحر سلام ما رسان بگو به جز به یاد تو سپیده سر نمی زند غریب شهر آرزو در سحر نمی زند پرنده دلم چنان اسیر دانه تو شد فتاده در میان خون و بال و پر نمی زند دل خراب من از این خراب تر نمی شود که حنجر غمت از این خراب تر نمی زند به چشم مست او بگو مرا زدی به تیر غم غزال صبح آرزو بتاز در کویر غم غریق بحر آتشم خلیل و نوح من تویی خمار جام بی غشم شراب روح من تویی کویر جان مرده را تو چون مسیح تر نما زبان الکن مرا به می فصیح تر نما صدای سکر باده را به بوسه ای علاج کن بیا متاع عشق را در این سحر حراج کن جمال آب و آینه سحر جمیله می شود میان دستهای ما خدا وسیله می شود اگر نسیم بگذرد سحر فسانه می شود میان چشمهای ما خدا بهانه می شود بر این شکسته دل ردای عشق می کنم سحر تمام خویش را فدای عشق می کنم. باقبولی طاعات وعبادات به همه هم عزیزان "



منبع:
http://kolbehdarvishy.blogsky.com

منبع:
http://akesms.mihanblog.com